قسمت 18

درخواست حذف این مطلب
[ گفتیم خب منطقیه دیگه، یک خانمی با این کمالات، بافتنی لاک قرمز، خوشگل عین ماه، ماهم که اونجور... باید عاشقش شیم دیگه
از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم، هی نگاش کردیم، نشستیم رو به روش هی از دور پاییدیم، واسش زیر لبی دو بیتی گفتیم
اما نحسی افتاده بود، هرچی آب میجستیم تشنگی گیرمون میومد
از روت خج میکشم، قولم رو ش تم، روم نشد بهت بگم، ده بار رفتم نگاهش ، تازه اینکه چیزی نیست، حرفم باهاش زدم، جدیا جوابم رو نداد، دیگه نگفتم بهت اینار رو...
دلم درد نگرفته جمشید، نگران شدم چرا درد نگرفته، بهت قول داده بودم! درست، اما نمیتونستم ازش جدا شم، یا هی از دور نگاه کنم می با دیگران خورده و با ما سر گران دارد...
امروز، گفتم بیام بهداری نشون بدم، تو دلم باشه خیالم راحته، هرجا میرم هست دیگه، دلبر رو... خی جمع، درد نمیکنه، فقط دیگه نمیشه دیدش...
اخه دانی که چیست ت ؟ دیدار یار دیدن! اما ندیدن بهتره از نبودنش... ]

[...بوق ممتد...] حبیب اینا رو میگه و میمیره !
پ ن : شقایق آی شقایق...